على اكبر دهخدا
1060
امثال و حكم ( فارسى )
صوفى ابن الوقت باشد اى رفيق * نيست فردا گفتن از شرط طريق . مولوى . ليك صافى فارغ است از وقت و حال * صوفى ابن الوقت باشد در مثال . مولوى . هست صوفى صفا چون ابن وقت * وقت را همچون پدر بگرفته سخت . مولوى . نظير : مرد امروزى هم از امروز گوى * از پرى و دى و فردا دم مزن . مغربى . رجوع به : از آنروزيكه از تو شد . . . ، شود . صوفى كه درد در قدح دوست مىكند * صاف اعتقاد نيست و گر پور ادهم است . مشرقى طوسى . صوفى نشود صافى تا درنكشد جامى * ( بسيار سفر بايد تا پخته شود خامى . ) سعدى . صوفئى باشد بنزد اين لئام * الخياطه و اللواطه و السلام . ( هست صوفى آنكه شد صفوت طلب * نه لباس صوف و خياطى و دب « 1 » . . . ) مولوى . نظير : دنيا حلق است و دلق . صولت بازى از بازفكندن نتوان * ( باز هم باز بود گرچه كه او بسته بود . . . ) فرخى . صولىوار . خودستاى . مثال : تا نگويند بو الفضل صولىوار آمد و خويشتن را ستايش كردن گرفت كه صولى در اخبار خلفاى عباسيان رضى اللّه عنهم تصنيفى كرده است و آن را اوراق نام نهاده است و سخت بسيار رنج برده كه مرد فاضل و يگانه روزگار بود در ادب و نحو و لغت ، راست كه بروزگار چون او كم پيدا شده است و در ايستاده است و خويشتن را و شعر خويشتن را ستودن گرفته است و بسيار اشعار آورده و مردمان از آن بفرياد آمده و آن را از بهر فضلش فراستدندى و از آنها آنست كه زير هر قصيده نبشته كه چون آن را بر ابو الحسن على ابن الفرات الوزير خواندم گفتم اگر از بحترى شاعر وزير قصيدهاى بدين روى و وزن و قافيه خواهد هم از آن پاى پس نهد . ابو الفضل بيهقى . صياد بىروزى در دجله ماهى نگيرد و ماهى بىاجل در خشكى نميرد . سعدى . صياد را نيز صياد هست . * ( نهاده است اين گنبد تيز تك پى موش گربه پى گربه سگ * مپندار صياد كز دام جست كه . . . ) مرحوم اديب . صياد گر انديشه كند كام نهنگ * هرگز نكند در گرانمايه بچنگ . سعدى . رجوع به : ز ترسنده مردم . . . ، شود . صياد نه هربار شكارى گيرد * افتد كه يكى روز پلنگش به درد . سعدى . نظير : دلو هميشه از چاه درست در نميآيد . صيت گوشهنشينان ز قاف تا قاف است * ( ببر ز خلق و ز عنقا قياس كار بگير كه . . . )
--> ( 1 ) دب نقش كردن جامه . از حاشيهء مثنوى .